روزها شتابان می گذرند و سرگردانی و سرگشتگی در تندباد حادثه ها پایان نمی پذیرد. کشوری در رکود فرو رفته و بیشینه ی مردم در سکوت. کاش تعصبات و تعلقات، اجازه فرو افتادن پرده حقیقت، از پیش چشمان خفتگان آگاه و بیداران ناآگاه را در همین میانه کارزار می داد، ارابه زمان به سرعت می گذرد و در زیر چرخ های خود، استخوان های سست شده ی عزت کشور و ملتی را یک به یک در هم می شکند. کاش این صیحه ها و شیون ها، از پنبه های انباشته در گوش های آنان که باید بشنوند، بگذرد که بدان روز نرسیم که هنگامی که کاملا روح از کالبد این جسم زخم خورده خارج شد، در میانه قهقهه و پایکوبی انیران (غیر ایرانی ها)، همه باهم بر نعش بی جانش، نماز را قامت ببندیم و مویه کنیم و موی کنان و شیون زنان، افسوس امروزمان را بخوریم و اشک حسرت بریزیم…
در انتهای این مطلب، خواندن برگزیده ای از شعری زیبا از مهدی اخوان ثالث خالی از لطف نیست. باشد که میخ آهنین کلمات،این بار بر سنگ محکم افکار و مغزهای از تعصب منجمد، فائق آید:
سال ها زین پیش تر من نیز، خواستم کین پوستین را نو کنم بنیاد، با هزاران آستین چرکین دیگر، برکشیدم از جگر فریاد، “این مباد، آن باد” … ناگهان طوفان بی رحمی سیاه برخاست، پوستینی کهنه دارم من، یادگار از روزگارانی غبارآلود، مانده میراث نیاکانم مرا، این روزگار آلود. های فرزندم! بشنو و هشدار، بعد من این سالخورده جاودان مانند، با بر و دوش تو دارد کار، لیک هیچت غم مباد از این.